تبليغاتX
طرحی برای یک زندگی

سالها میگذرد از روزی که من شوالیه ای بیزار از مردمان پیرامون در دهکده دوردستی خیزیده در قلعه تنهایی شاهزاده خیالیم را جستجو می کردم وچه مبارزه ها که برای بدست آوردنش در خیالم نکردم و چه جنگ هایی که بی آنکه هرگز جنگیده باشم و زندگی در دشت کلمات و شعر و کتاب...

 ناگاه در میان این جهان مجازی آهنگی محزون و دلنشین ، نوای سحر انگیزی که همه وجودم را مملو از خواستن کرد و شاهزاده خیالی خود را جستم در دشت کلمات و تو شاهزاده ای از جنس کلمات، عاشقانه های خود را در زندان تنهایی می سرودی و من مسحور نجوای دختری تنها در زندانی دوردست و دست نیافتنی، بودنت را با کلمه لمس کردم تو حضوری بودی از جنس کلمات ...

و باز داستان همان بود و همان شواله اما شاهزاده زیبا روی زیبایی خود را با کلمات به رخ می کشید و شوالیه مسحور این نجوای عاشقانه هنوز بار سفر دشوار را نبسته و دلخوش به همین کلمات و حاصل رد وبدل این کلمات تغییر جنس بودن، از کلمه به صدا و حرف بود و لمس عشق با صدا با حرف و....بعد و بعد که خود می دانی و من ناتوان از بیان که همه لحضات مست عشق بودم و نمی دانم که چه مدت با این مستی طی کردم و خوش بودم و خود می دانی که چه می گویم و ناگاه فرو ریختن قصر خیالی و بیداری از این خواب مستی و ای دریغا شوالیه احمق که شاهزاده ات را ربودند و تو در مستی تصویر شاهزاده به خواب غفلت رفته ای و شوالیه مست، تازه به خود آمده و رخت جنگ پوشیده و به تاخت تا سرزمین دور و جنگ و چه و چه و چه و ...

و اکنون شاهزاده من تو برایم حضوری کامل از جنس بودن و پاداش شوالیه خسته از میادین جنگ ها بوسه ای جادوئی که مستیش نه مستی خیالی و بوسه ...

نمیدانم چه دردی دارم چرا نباید راحت بگویم که عشق من تو از کلمه آغاز شدی و با صدا تسخیرم کردی و الان حضوری کامل از جنس گوشت و پوست و صدا و حرف و کلمه و من مبهوت این بودن

چرا نباید بگویم که اول بار که دیدمت " دیدن واقعی در دنیای واقعی " و تو دختری زیبا روی بودی و من پسری عاشق پیشه و نه آن شاهزاده و نه آن شوالیه که دنیا دنیای واقعی بود و مردم واقعی و تو دختری زیبا روی که پسری چون من با یک با دیدنت عاشق شود و  دوباره عاشقم کردی از نوعی دیگر ، حسی تازه ، واقعی ، من منگ و گیج عاشق دختری می شدم که سالها عاشقش بودم و حسی تجربه می کردم که حسی دیگر بود و برایم نا شناخته.

برایم وجودی دو گانه داشتی اولی نوعی حضور بصورت کلمه و حرف و صدا و دومی حضور واقعی در دنیای واقعی و من که سالها با دنیایی مجازی انس گرفته بودم نوع دوم برایم تازه و خاص و ... بود و گوئی کسی دیگر را حس می کنم و این حضور دوگانه و تبدیل شدن گاه به گاه از نوعی به نوعی وحس های ناشناخته و نمی دانم چگونه بگویم.

اما کم کم ذهنم دارد انس می گیرد این دو نوع بودن در هم ادغام می شود و شاهزاده تنهای من در زندان دور با دختری زیبا و امروزی در شهری شلوغ در هم ادغام پیدا می کند. تو را لمس می کنم از نزدیکترین فاصله ممکن و کم کم آن حضور مجازی محو می شود. و من بیشتر دوست می داشتم که ادغام شود در هم نه محو، هر دو زیبا و خواستنی و من زیاده خواه، هر دو را هم زمان می خواهم.

 می خواهم کلماتی را که از پشت آن، وجودت را لمس می کردم صدایی که مرا مسحور خود می کرد در وجود ماه روی زیبایی که به آغوش کشیده ام دوباره حس کنم . عشق من دوست دارم وقتی در آغوشم آرام گرفته ای و من مست بودنت گیسوان زیبایت را لمس می کنم و می بوسمت همان کلمات و عاشقانه ها و حرف ها وصدا ها را دوباره حس کنم و بشنوم همه با هم. من همه ی تو را میخواهم . دلم برای عاشقانه هایت تنگ است ....

ادامه دارد





حال کجایی زیر کدامین چتر شاهزاده من؟

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11:29  توسط راوی  | 

ایستاده بود پشت سرش. کتاب را بست و همان طور نشست بی هیچ حرکتی. دست ها را چفت کرد به هم گذاشت روی میز .

«گلم.»

کتاب را نبست و بوی هوشبو کننده ی نیوه آ را تا اعماق ریه ها فرستاد.

گذاشت نوک انگشت سبابه را روی مو هایش بکشد و بازی کند تا برسد به نرمه ی گوش. بعد با پشت دست آرام بیاید روی شانه های لخت تا تنش مور مور شود و منتظر بماند فریبا از طرف چپ نزدیکتر شود تا او به عمد کمی صورتش را بگرداند و گونه ی داغش بخورد به نوک پستان فریبا.

«نکن دختر نکن.»
لوس شدن مال همین موقع ها بود.

«دوست دارم به تو چه؟ مال خودمه.»

خنده فریبا و نصفه شب ساکت پاییزی دستش را برد روی دست فریبا آن را محکم گرفت تا از روی شانه بردارد اما فشار تن او و بوی نیوه آی زیر بغلش قاطی بوی پیازی شد که سر شام خورده بود. مقاومت را کنار گذاشت.اجازه داد فریبا با موهای کم پشت سینه اش بازی کند. زیر نرمه ی گوش را با بینی و لب ها نوازش کند و بگوید: « خوشت میاید؟»

« اگه گردنم رو بوس کنی آره »

« میخوام بات حرف بزنم  ... و اسمش را گفت »

هر وقت با اسم صداش میکرد اوضاع خوب نبود. کتا ب را بست آرنج ها را گذاشت روی میز شروع کرد با انگشت روی کله اش ضرب بگیرد.

«میشنوم بفرمائید»

«این جوری نمی خوام»

چیزی توی دهنش گیرکرده بود.چرا نمیتوانست برگردد به طرف فریبا لبخند بزند حتا اگر شده بغلش کند تا همان طور که او را نشانده است روی زانو ها سر به سرش بگذارد ... یک دل سیرعاشقانه با هم درد دل کنند مثل آن وقت ها که ...

« اذیت نکن ... . بیا بریم بخوابیم.»

« الان خوابم نمی آد نیم ساعت دیگه میآم»

« نمیای. از من بدت میآد؟»

«نه.»

«دیگه دوسم نداری.»

میدانست اگر نگاه کند به چشم های فریبا ...

چطور می توانست مسئله ای را که خودش هم درست نمی فهمید برای کسی توضیح بدهد؟

مخصوصا برای فریبا که اصلا دوست نداشت چیزی خلاف میلش بشنود.

آداب بیقراری    یعقوب یادعلی ، قصه گویی که روزهاست بخاطر قصه هایش در زندان مرکزی یاسوج در بند است .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 11:23  توسط راوی  | 

انتظار های شبانه ای هست

معلو م نیست دیگر از کدام عشق ...

و من در انتظار خوابی که نخواهد آمد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 1:57  توسط راوی  | 

دوباره شروع شده بود. چشمها رو باز کرده بودم و به ساعت خیره شده بودم. دقیقا همان ساعت همیشگی، سه نصف شب و باز در فضایی مابین من و ساعت روی دیوار،  زیر نور ضعیف و سرخ رنگ چراغ،  رویایی که لحظه‌ای قبل با چشمان بسته در عالم خواب می‌دیدم جان گرفته‌بود و در هشیاری ادامه می‌یافت. مرز رویا و واقعیت، خواب و بیداری در هم ادغام می‌شد. روحم زمان و مکان دیگری را تجربه می‌کرد زمانی جلوتر از آنچه که ساعت روی دیوار نشان میداد و در امتداد نگاه من مکانی بود غیر از آن مکان که جسم من و ساعت دیواری در آن واقع بود. و بعد دوباره خواب غلبه میکرد و باز صبح هرچه فکر می‌کردم از آن خواب و صحنه‌هایی که در بیداری میان دو خواب به عینه دیده بودم چیزی به خاطر نمی‌آوردم همه در اعماق ضمیر ناخود‌آگاه من جایی دور از دسترس من گم می‌شدند.تا روزی در زمان واقعی خود و در مکانی که تعلق به آن دارند دوباره شکل بگیرند و من به باد بیاورم که سالها پیش شبی بین نگاه من و ساعت سه بامداد چشمانم همه‌ی این وقایع را به تماشا نشسته‌اند.

صحنه‌ها همان بودند، اشخاص، اتفاقات و حرف‌ها تکرار همان حرف‌هایی بودند که جائی موهوم تجربه کرده‌بودم و من مبهوت به تماشا می‌نشستم، گوئی زندگی در مسیری از پیش تعیین شده پیش می‌رفت و من تنها عروسکی آویزان از طنابهای نامرئی بودم که طبق سناریویی آماده به بازی در می‌آمدم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 13:5  توسط راوی  | 

سالها میگذرد از روزی که من شوالیه ای بیزار از مردمان پیرامون در دهکده دوردستی خیزیده در قلعه تنهایی شاهزاده خیالیم را جستجو می کردم وچه مبارزه ها که برای بدست آوردنش در خیالم نکردم و چه جنگ هایی که بی آنکه هرگز جنگیده باشم و زندگی در دشت کلمات و شعر و کتاب...

 ناگاه در میان این جهان مجازی آهنگی محزون و دلنشین ، نوای سحر انگیزی که همه وجودم را مملو از خواستن کرد و شاهزاده خیالی خود را جستم در دشت کلمات و تو شاهزاده ای از جنس کلمات، عاشقانه های خود را در زندان تنهایی می سرودی و من مسحور نجوای دختری تنها در زندانی دوردست و دست نیافتنی، بودنت را با کلمه لمس کردم تو حضوری بودی از جنس کلمات ...

و باز داستان همان بود و همان شواله  اما شاهزاده زیبا روی زیبایی خود را با کلمات به رخ می کشید و شوالیه مسحور این نجوای عشقانه هنوز بار سفر دشوار را نبسته و دلخوش به همین کلمات و حاصل رد وبدل این کلمات  تغییر جنس بودن، از کلمه به صدا و حرف بود و لمس عشق با صدا با حرف و....بعد و بعد که خود می دانی و من ناتوان از بیان که همه لحضات مست عشق بودم و نمی دانم که چه مدت با این مستی طی کردم و خوش بودم و خود می دانی که چه می گویم و ناگاه فرو ریختن قصر خیالی و بیداری از این خواب مستی و ای دریغا شوالیه احمق که شاهزاده ات را ربودند و تو در مستی تصویر شاهزاده به خواب غفلت رفته ای و شوالیه مست، تازه به خود آمده و رخت جنگ پوشیده و به تاخت تا سرزمین دور و جنگ و چه و چه و چه و ...

و اکنون شاهزاده من تو برایم حضوری کامل از جنس بودن و پاداش شوالیه خسته از میادین جنگ ها بوسه ای جادوئی که مستیش نه مستی خیالی و بوسه ...

نمیدانم چه دردی دارم چرا نباید راحت بگویم که عشق من تو از کلمه آغاز شدی و با صدا تسخیرم کردی و الان حضوری کامل از جنس گوشت و پوست و صدا و حرف و کلمه و من مبهوت این بودن

چرا نباید بگویم که اول بار که دیدمت " دیدن واقعی در دنیای واقعی " و تو دختری زیبا روی بودی و من  پسری عاشق پیشه و نه آن شاهزاده و نه آن شوالیه که دنیا دنیای واقعی بود و مردم واقعی و تو دختری زیبا روی که پسری چون من با یک با دیدنت عاشق شود و  دوباره عاشقم کردی از نوعی دیگر ، حسی تازه ، واقعی ، من منگ و گیج عاشق دختری می شدم که سالها عاشقش بودم و حسی تجربه می کردم که حسی دیگر بود و برایم نا شناخته.

برایم وجودی دو گانه داشتی اولی نوعی حضور بصورت کلمه و حرف و صدا و دومی حضور واقعی در دنیای واقعی و من که سالها با دنیایی مجازی انس گرفته بودم نوع دوم برایم تازه و خاص و ... بود و گوئی کسی دیگر را حس می کنم و این حضور دوگانه و تبدیل شدن گاه به گاه از نوعی به نوعی وحس های ناشناخته و نمی دانم چگونه بگویم.

اما کم کم ذهنم دارد انس می گیرد این دو نوع بودن در هم ادغام می شود و شاهزاده تنهای من در زندان دور با دختری زیبا و امروزی در شهری شلوغ  در هم ادغام پیدا می کند. تو را لمس می کنم از نزدیکترین فاصله ممکن و کم کم آن حضور مجازی محو می شود. و من بیشتر دوست می داشتم که ادغام شود در هم نه محو، هر دو زیبا و خواستنی و من زیاده خواه، هر دو را هم زمان می خواهم.

 می خواهم کلماتی را که از پشت آن، وجودت را لمس می کردم صدایی که مرا مسحور خود می کرد در وجود ماه روی زیبایی که به آغوش کشیده ام دوباره حس کنم . عشق من دوست دارم وقتی در آغوشم آرام گرفته ای و من مست بودنت گیسوان زیبایت را لمس می کنم و می بوسمت همان کلمات و عاشقانه ها و حرف ها وصدا ها را دوباره حس کنم و بشنوم همه با هم. من همه ی تو را میخواهم . دلم برای عاشقانه هایت تنگ است ...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 13:47  توسط راوی  |